-
تاریخ: 1401/10/30 ساعت: 17:45
سلام. نمیدونم کسی مونده تو این حوالی یا نه.از وقتی تلگرام باب شد بساط وبلاگ نویسی برچیده شد. این روزا خیلی دپرسم بابت وزنم. انگیزه ی قوی ای ندارم برای کاهش وزن. دلم برای مرجان تنگ شده. دلم برای لیلیت تنگ شده. بزکوهی هم که دیگه بسته رفته. آنا هم همینطور... یاد ساحل بخیر یاد شانون بخیر واقعا حیف ... ی...
..
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:59
سلام.وقتتون بخیر. حالتون خوبه؟ ما که حالمون عالیه. من احسان امیرعلی هر سه خوبیم. امیرعلی ۱۵.۵ ماهش شده و هرروز شیرین تر از دیروز میشه قربونش برم. ولی تنهاییش ازارمدن میداد. از خانواده هامدن دور هستیم. با همسایه ها تمایلی به رفت و امد ندارم. همینا باعث شد به فکر بارداری دوم بی افتم. در حال حاضر ۶ هفت...
هفته ۱۰
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:59
درست ۳۰ روز پیش اومدم خبر بارداریم رو دادم و کلی تبریک از طرف دوستان دریافت نکردم : )))) مهم نیست. حالم تو این یک ماه افتضاح بوده و ویار شدید داشتم. طوری که با سرم و امپول سر پام. کلی هم وزنم کم شده و حال روحیم بهم ریخته. امروز هفته دهم تموم شد و از فردا وارد هفته ۱۱ بارداریم میشم. تاحالاش که جز برا...
45
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 19:42
طاعات و عباداتتون قبول ان شاالله دیشب وزنم 78.800 بود. امشب بازم افطار دعوتیم.خدا بخیر بگذرونه. دیشب سحر 5 قاشق عدس پلو و یه نیمرو و دوتا شلیل خوردم. این اوج رعایتم بود. از فردا باید هرروز یه ورزش کوچولو داشته باشم. وقتی نمونده و من گیر کردم رو این وزن.... شکم و پهلوم خیلی بزرگه...مطمئنم حلقه ابش می...
44
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 19:42
وااای روزا همینجوری پی هم میگذرن و من سر جام ایستادم.... واقعیت اینه که راهمو گم کردم. اصلا نمیدونم کجام و چرا اینهمه درجا میزنم. ذهنم خسته شده... کاهش به من انگیزه میده. من انگیزه ندارم. ادم تا کی هی با استرس بخوره. هی بخورم یا نخورم بگه... امشب خیلی مراعات کردم و با احتیاط خوردم. شب با دیدن عدد وز...
42
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 19:42
مهمونی دیشب افطار به خانواده احسان به خوبی و خوشی برگزار شد خداروشکر... همین الان همه چی رو جمع و جور کردم و امیرعلی رو شستم و نهارشو دادم و دارم استراحت میکنم. دیروز فعالیتم خیلی زیاد بود. حیف مهمون داشتم نتونستم وزن کنم ولی فکر کنم کاهش داشته بودم :( ولی از اونجایی که افطار و سحر از خجالت خودم در ...
40
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 19:42
مامانم زنگ زده بود. تعریف میکرد که امروز رفتن برای خونه برادرم کابینت ببینن. زن داداشم و دوستش و داداشمم افتادن به جون خونه و دارن تمیز میکنن. یهو انگار منو برق گرفت.... انگار همین الان برام جدی شد همه چی... داشتم میوه میخوردم.بیخیال شدم. بلند شدم و امیرعلی رو سپردم به احسان ببره حمام و خودم 6 دقیقه...
37
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 19:42
سلام.عیدتون مبارک از سه شنبه رفتیم کرج. قرار بود بابامینا اسباب کشی کنن به خونه جدید میخواستم شب بمونم پیششون کمکشون کنم. غروب رسیدیم رفتم دیدیم اسبابا پخش و پلا وسط خونه ست. به بابام گفتم اسباب کشی کنیم گفت نه حالا بمونه فردا پس فردا گفتم وای دو روز وسط شلوغی چطور میخواین زندگی کنین. خلاصه علی رغم ...