
وااای روزا همینجوری پی هم میگذرن و من سر جام ایستادم.... واقعیت اینه که راهمو گم کردم. اصلا نمیدونم کجام و چرا اینهمه درجا میزنم. ذهنم خسته شده... کاهش به من انگیزه میده. من انگیزه ندارم. ادم تا کی هی با استرس بخوره. هی بخورم یا نخورم بگه... امشب خیلی مراعات کردم و با احتیاط خوردم. شب با دیدن عدد وزنم جا خوردم. سحر گفتم گور بابای وزن و یه بشقاب برنج خوردم.با سالاد و سس و حلوا اخه من چه مرگمه... وقتی 25 فروردین دوستام تشویقم کردن و با هر کاهش کلی ذوق نشون دادن انگیزه گرفتم 8 کیلو کم کردم و اساسی ...
ادامه مطلب
مهمونی دیشب افطار به خانواده احسان به خوبی و خوشی برگزار شد خداروشکر... همین الان همه چی رو جمع و جور کردم و امیرعلی رو شستم و نهارشو دادم و دارم استراحت میکنم. دیروز فعالیتم خیلی زیاد بود. حیف مهمون داشتم نتونستم وزن کنم ولی فکر کنم کاهش داشته بودم :( ولی از اونجایی که افطار و سحر از خجالت خودم در اومدم امروز بعیده کاهش ببینم. از امروز به مامان سارا اعلام وزن میکنم که یه جورایی با هم رقابت کنیم. من رقابت خیلی دوست دارم خیلی برام شیرینه... چقدر وقتی خونه تمیزه حالم خوبه... xa0...
ادامه مطلب