من و خاطراتم...

متن مرتبط با «t» در سایت من و خاطراتم... نوشته شده است

45

  • نیلوبلاگ

    طاعات و عباداتتون قبول ان شاالله دیشب وزنم 78.800 بود. امشب بازم افطار دعوتیم.خدا بخیر بگذرونه. دیشب سحر 5 قاشق عدس پلو و یه نیمرو و دوتا شلیل خوردم. این اوج رعایتم بود. از فردا باید هرروز یه ورزش کوچولو داشته باشم. وقتی نمونده و من گیر کردم رو این وزن.... شکم و پهلوم خیلی بزرگه...مطمئنم حلقه ابش میکنه. دیشب امیرعلی هم تا سحر با ما بیدار بود و برای خودش بازی میکرد. با ما سحری خورد و خوابید. منم الان یه چشمم بازه یه چشمم بسته ست. فقط خواستم ثبت کنم وزنمو... فردا که وزنه ندارم به امید خدا پس فردا ...

    ادامه مطلب
  • 44

  • نیلوبلاگ

    وااای روزا همینجوری پی هم میگذرن و من سر جام ایستادم.... واقعیت اینه که راهمو گم کردم. اصلا نمیدونم کجام و چرا اینهمه درجا میزنم. ذهنم خسته شده... کاهش به من انگیزه میده. من انگیزه ندارم. ادم تا کی هی با استرس بخوره. هی بخورم یا نخورم بگه... امشب خیلی مراعات کردم و با احتیاط خوردم. شب با دیدن عدد وزنم جا خوردم. سحر گفتم گور بابای وزن و یه بشقاب برنج خوردم.با سالاد و سس و حلوا اخه من چه مرگمه... وقتی 25 فروردین دوستام تشویقم کردن و با هر کاهش کلی ذوق نشون دادن انگیزه گرفتم 8 کیلو کم کردم و اساسی ...

    ادامه مطلب
  • 42

  • نیلوبلاگ

    مهمونی دیشب افطار به خانواده احسان به خوبی و خوشی برگزار شد خداروشکر... همین الان همه چی رو جمع و جور کردم و امیرعلی رو شستم و نهارشو دادم و دارم استراحت میکنم. دیروز فعالیتم خیلی زیاد بود. حیف مهمون داشتم نتونستم وزن کنم ولی فکر کنم کاهش داشته بودم :( ولی از اونجایی که افطار و سحر از خجالت خودم در اومدم امروز بعیده کاهش ببینم. از امروز به مامان سارا اعلام وزن میکنم که یه جورایی با هم رقابت کنیم. من رقابت خیلی دوست دارم خیلی برام شیرینه... چقدر وقتی خونه تمیزه حالم خوبه... xa0...

    ادامه مطلب
  • 40

  • نیلوبلاگ

    مامانم زنگ زده بود. تعریف میکرد که امروز رفتن برای خونه برادرم کابینت ببینن. زن داداشم و دوستش و داداشمم افتادن به جون خونه و دارن تمیز میکنن. یهو انگار منو برق گرفت.... انگار همین الان برام جدی شد همه چی... داشتم میوه میخوردم.بیخیال شدم. بلند شدم و امیرعلی رو سپردم به احسان ببره حمام و خودم 6 دقیقه تو خونه دویدم بعدش 48 دقیقه پیاده روی کردم. باید حجم خورد و خوراکم رو کنترل کنم. باید برنامه بریزم. امروز 78.800 بودم. نیاز به حداقل 6 کیلو کاهش دارم. خواهرشوهرم میگه باید از الان بری بگردی دنبال لبا...

    ادامه مطلب
  • 37

  • نیلوبلاگ

    سلام.عیدتون مبارک از سه شنبه رفتیم کرج. قرار بود بابامینا اسباب کشی کنن به خونه جدید میخواستم شب بمونم پیششون کمکشون کنم. غروب رسیدیم رفتم دیدیم اسبابا پخش و پلا وسط خونه ست. به بابام گفتم اسباب کشی کنیم گفت نه حالا بمونه فردا پس فردا گفتم وای دو روز وسط شلوغی چطور میخواین زندگی کنین. خلاصه علی رغم مخالفتشون زنگ زدم دو تا کارگر اومدن و اسباب کشی کردیم. دقیقا شب عید ساعت 10.30 شروع کردن 12.30 تموم شد. کلی اون وسطا کار ریخته بود رو سر مامان.منم هول هول جمع میکردم چیزی جا نمونه شب خونه مادرشوهرم خو...

    ادامه مطلب
  • جدیدترین مطالب منتشر شده